ماهي سياه كوچولو

يك روز صبح زود،آفتاب نزده،ماهي كوچولو مادرش را بيدار كرد و گفت:

« مادر! مي خواهم با تو چند كلمه‌اي حرف بزنم ».

مادر، خواب‌آلود گفت: « بچه جون! حالا هم وقت گير آوردي!حرفت را بگذار براي بعد، بهتر نيست برويم براي گردش؟ »

ماهي كوچولو گفت: « نه مادر، من ديگر نمي توانم گردش كنم. باد از اينجا بروم. »

مادرش گفت: « حتما بايد بروي؟ »

ماهي كوچولو گفت: « آره مادر، بايد بروم. »

مادرش گفت: « آخر صبح به اين زودي كجا مي خواي بروي؟ »

ماهي سياه كوچولو گفت: « مي‌خواهم بروم ببينم آخر جويبار كجاست. مي‌داني مادر! من ماهاست تو اين فكرم كه آخر جويبار كجاست و هنوز كه هست، نتوانسته‌ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا، چشم به هم نگذاشته‌ام و همه‌اش فكر كرده‌ام، آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا كنم. دلم مي خواهد لدانم جاهاي ديگر، چه خبرهايي هست. »

مادر خنديد و گفت : « من هم وقتي بچه بودم، خيلي از اين فكرها مي‌كردم.آخرجانم! جويبار كه اول و آخر ندارد ، همين‌ست كه هست! جويبار هميشه روان‌ست و به جايي هم نمي رسد. »

ماهي سياه كوچولو گفت: « آخر مادر جان! مگر نه اينست كه هر چيزي به آخر ميرسد،روز به آخر مي رسد،هقته،ماه،سال . . . »

مادرش ميان حرفش دويد و گفت: « اين حرف‌هاي گنده گنده را بگذار كنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش‌ست نه اين حرف‌ها! »

ماهي سياه كوچولو گفت: « نه مادر! من ديگر از اين گردش‌ها خسته شده‌ام،ميخواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممكن‌ست فكر كني كه يك كسي اين حرف‌ها را به ماهي كوچولو ياد داده، اما بدان كه من، خودم خيلي وقت‌ست در اين فكرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته‌ام؛مثلا اين را فهميده‌ام كه بيشتر ماهي‌ها ، موقع پيري شكايت مي‌كنند كه زندگيشان را بيخودي تلف كرده‌اند . دايم ناله و نفرين مي‌كنند و از همه چيز شكايت دارند . من مي‌خواهم بدانم كه ، راستي راستي ، زندگي يعني اينكه تو يك تكه‌جا ، هي بروي و برگردي تا پير شوي و ديگر هيچ؛ يا اينكه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي كرد؟ . . . »

Tell me why

بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است

YouTube - autnews's videos

Loading...